کد خبر 150500
۴ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۱۳:۰۰

به یاد تنها شهید عملیات طبس؛

«شهید محمد منتظر قائم» را بیشتر بشناسیم

«شهید محمد منتظر قائم» را بیشتر بشناسیم

حیات- فردای صبح حادثه نخسـتین کسـانی کـه به باقیمانده بالگردهـا در دشـت طبـس سـر زدند تـا از ماجـرا مطلع شـده و اسـناد بـه جـای مانـده را بیابنـد، چنـد نفـر از نیروهای سـپاه پاسداران انقالب اسلامی در یزد بودند. فرمانـده ایـن نیروهـا «محمد منتظـر قائم» بود. او در محـل بالگردهـای به جـا مانـده از ارتـش آمریکا در صحـرای طبـس مشـغول محافظت از تجهیـزات بود که به شـهادت رسید.

پنجم اردیبهشـت 1359 وقتـی خواب بودیم ۶ هواپیما و ۸ بالگرد آمریکایی به حریم هوایی ایران وارد شـدند تا در «عملیـات پنجه عقـاب» یا همـان «عملیات طبس» بـه تهـران حملـه کننـد و گروگان هـای آمریکایـی را آزاد کننـد؛ امـا ایـن عملیـات نیـروی دلتـای ارتـش ایـاالت متحـده نـاکام مانـد. آن هـا آمده بودنـد ۵۳ گـروگان در تهـران را آزاد کننـد؛ اما ۳ بالگردشـان دچـار نقص فنی شـد و با کشـته شدن ۸ نفر به علت وقوع طوفان شن در منطقه طبس و همچنین برخورد یک هواپیمای سـی-۱۳۰ و یـک بالگـرد سـیاچ-۵۳ با یکدیگـر، ۵ بالگرد را روی زمیـن باقـی گذاشـتند و بقیه نیروها بـا ۵ هواپیما خـود را بـه نـاو هواپیمابـر «نیمیتـز» رسـاندند و رفتنـد. فردای صبح حادثه نخسـتین کسـانی کـه به باقیمانده بالگردهـا در دشـت طبـس سـر زدند تـا از ماجـرا مطلع شـده و اسـناد بـه جـای مانـده را بیابنـد، چنـد نفـر از نیروهای سـپاه پاسداران انقالب اسلامی در یزد بودند. فرمانـده ایـن نیروهـا «محمد منتظـر قائم» -نخسـتین فرمانده سـپاه پاسـداران انقلاب اسلامی در یزد- بود. او در محـل بالگردهـای به جـا مانـده از ارتـش آمریکا در صحـرای طبـس مشـغول محافظت از تجهیـزات بود که به شـهادت رسید. داستان زندگی و تلاش های او در راه انقلاب اسلامی از زبان «فاطمه منتظر قائم» -خواهر- و «حمیدرضـا تربتـی» -خواهـرزاده اش- را در ادامـه می خوانید: 

 

 

بعد از یکی دو بار بازداشت شدن بالاخره سربازی اش تمام شد

«فاطمه منتظـر قائم» از برادرش چنیـن روایت می کند: حـدود سـه سـال از محمـد آقـا بزرگتر هسـتم. از بچگی روشـن و هوشـیار و زرنـگ بـود. دائم در حال تلاش بود. تا کلاس سوم در شهرستان فردوس به مدرسه می رفت و بعد از آن به یزد کوچ کردیم. پدرمان ایشـان را به مدرسه تعلیمـات اسلامی بـرد و دوره راهنمایی را آنجـا خواند و وارد هنرسـتان شـهید رجایی شـدند. در ضمن، کارهای مبـارزه علیـه طاغوت را دنبال می کردنـد. دیپلم را در یزد گرفتند و سـربازی اش در شـهر دامغان بود. رفت دامغان و همانجا هم فعالیت ضدساواک انجام می داد. دو سال سربازی اش را رفت و در همان دوران درگیر مبارزه بر ضد شاه بود. یکی دو بار هم بازداشت شده بود تا سربازی اش بالاخره تمام شـد و به تهران رفت و وارد کارخانه شـد. در آن دوران سـاواک دنبالـش بـود. پنـج شـش مـاه یکبـار کارش و خانـه اش را عوض می کرد؛ چون فعالیتش علیه ساواک زیاد شده بود. 

یکی از دوستانش را گرفته بودند که عکس محمدآقا در جیبش بود و او را سر کار دستگیر کرده بودند. یک روز عصر بود که ساواکی ها آمدند خانه و حسن آقا –برادرشان- را هم آمدند و بردند. در آن زمان خیلی اذیتشان کردند و شکنجه های سنگینی روی ایشان انجام دادند تا مسائل را لو بدهند؛ اما ایشان چیزی نگفته بودند. انفرادی زیاد برده بودند و باید دائم می ایستاد و نمی گذاشتند بنشیند و شلاق می زدند. بعد از 18 ماه آزاد شـدند و همه گفتند که حتماً بعد از این همه اذیت دست از مبارزه می کشند؛ اما از آنجا که آزاد شدند، دوباره دنبال دوستانشان بودند و علیه شاه مبارزه می کردند. 

 

حیف بود که غیر از شهادت بمیرند

وقتـی آمدنـد یزد پدرمان به منزل آقا سـید باقر مدرسـی رفتند و برایشان عروس ِ سید گرفتند و ایشان روی حرف پدرمـان هیـچ نگفتنـد؛ یعنـی خـودش چـون مشـغول فعالیـت بودنـد، برای خودش اهمیتی قائـل نبود. تهران بودنـد مدتی و بعد هم به یـزد آمدند. یعنی وقتی انقلاب پیروز شد، حاج آقای صدوقی به ایشان زنگ زد که بیایید یزد و اینجا بیشـتر با شـما کار داریم. آمدند یزد و در سپاه فعال بودند و مسـئولیت چند شـهر را بر عهده داشـتند. هلیکوپترهـای آمریکایی کـه آمده بودند، مطلع شـدند و بـا چند پاسـدار رفته بودند طبس. ایـن هم صلاح خدا بـود کـه بـه درجه شـهادت برسـند. حیـف بود کـه غیر از شـهادت بمیرنـد؛ چون خیلـی خوب بودنـد. ایمان قوی داشتند. شجاع، پرکار، پر تلاش و خوشرو بودند. از دنیا هیچ چیزی نداشـت. همه چیز را در راه خدا می داد. بعد از شـهادتش هم فقط یک موتور باقی گذاشـت که دست دوم خریده بود و با آن می رفتند سپاه و می آمدند. خیلی کم خـوراک بودند. مـادرم می گفتند که من نمی دانم این همه کار می کنی نمی دانم از کجا توان داری. بیشتر روزه بود و لب هایش خشک می شد. افتاده و مردمی بود. سر کار هر چند مسئول بود اما با کارگران همراه می شد و سر سـفره آن ها می نشسـت و می گفت با آن هـا فرقی ندارد. خاکسار و افتاده بودند.

 

سوغاتی هایی برای مبارزه با رژیم شاه

«حمیدرضـا تربتـی»، دایـی شـهیدش را اینگونـه به یاد می آورد: وقتی ایشـان در اردیبهشـت 59 شـهید شدند، کلاس پنجـم ابتدایی بودم. وقتی به خانه می آمدند با ما بازی می کردند. با اینکه خسـته بود با ما گرم می گرفتند و بـا یـک تـوپ پلاسـتیکی بـازی می کردیـم. وقتـی از تهـران برمی گشـتند بـرای مـن و برادرانـم کتاب هایـی دربـاره طاغـوت و ظلـم می آوردنـد. یـادم اسـت یکـی از داسـتان هایی کـه آورده بودنـد، دربـاره سوءاسـتفاده از بی سوادی مردم بود.

پدرشـان اعتقاد داشـت که نباید در دستگاه دولتی کـه شـاه در رأس کار اسـت، کار کننـد. وقتـی دوره راهنمایی شـان را تمـام کـرده بودنـد بـه دلیـل همیـن اعتقـاد بـه دنبـال یـاد گرفتـن یـک فـن بودند تـا مجبور نشـوند در دسـتگاه دولتی کار کنند. در هنرستان رشته برق را یاد گرفتند و الان هم در یزد یک هنرسـتان رشته بـرق به نام ایشـان اسـت. بعـد از آن به سـربازی رفتند. در توانیـر (بـرق) کرج سـاواک ایشـان را دسـتگیر کرد و 15 ماه در سـلول های انفرادی ساواک بودند. از شرکت اخراج شـدند و در چنـد جای دیگر مثـل کارخانه ویتانا و شـرکت لاسـتیک کار می کردند و در پوشـش کار علیه شـاه مبـارزه می کردنـد. ازدواج هـم کرده بودنـد در این بین، اما فرزندی نداشتند.

 

تکاپو در راه انقلاب تا لحظه آخر

ابتـدا تهران بودند و چند ماه مانـده به انقلاب مبارزات را در یزد دنبال کردند و ارتباط تنگاتنگی با شهید صدوقی داشـتند. فرماندهـی تفـت هـم به ایشـان پیشـنهاد شـد امـا نپذیرفتنـد. در کمیته هـای انتظامـات بودنـد و چون در یزد شـناخته شـده بودند به پیشـنهاد شهید صدوقی فرمانـده سـپاه یـزد شـدند. در روز حادثه هم بـا چند نفر از دوسـتان به منطقه طبس می روند و تصمیم می گیرند وارد هلیکوپترها بشوند. دوستانشان تعریف می کنند که ایشـان به دنبال اسـناد به داخـل هلیکوپترها می روند و احتمال می دادند که کسـی زنده باشـد. اما کسـی زنده نبـود و در همـان زمـان به دسـتور بنی صـدر با واسـطه یا بی واسـطه ایـن هلیکوپترهـا را بمبـاران می کننـد با این نیت که مدارکی سالم نماند و ایشان هم در محوطه بوده است و به سمت جاده حرکت می کنند اما راکت هایی که زده می شـود بـه ایشـان اصابت میکند. یکی دستشـان را قطـع می کنـد و دیگـری بـه قلبـش می خورد و شـهید می شـود و دوستان دیگرشان هم زخمی می شوند. پیکر شهید را همان زمان در خلد برین یزد دفن می کنند.

انتهای پیام/
 

برچسب‌ها